شهيد مفقود الا ثر پاسدار علي گودرزي

 
 

طلبه حوزة علميه قم ـ دانشجوي سال سوم زمين شناسي

 
 

 

 
 


بسم الله الرحمن الرحيم
(( ما خلقتم للفناء بل خلعتم للبقاء و انما تنقلون من دار الي دار رسول اكرم صلي ا
عليه و آله))
 شما براي جاودانگي آفريده شده ايد نه فنا و تنها از خانه اي به خانة ديگر منتقل مي شويد. سلام بر شما ملت شهيد پرور ايران، سلام بر رهبر انقلاب خدايي خميني عزيز، سلام بر شما پدر و مادر عزيزم.
حديث بالا را كه نوشتم از پيامبر اكرم (ع) بود. اين حديث مي گويد كه براي مسلمان نيست شدن و نابود شدن معني ندارد بلكه مردن و اين دنيا را برك گفتن همچون رفتن از خانه اي به خانة ديگر است. حال كه مردن ما، ناپديد شدن نيست بايدبه فكر آخرت بود. بايد سعي كنيم كه در اين دنيا رسوا نگرديم. بنابراين شما مردم مخصوصاً جوانان عزيز تقوي پيشه كنيد شما جوانان قزيز فرصت را از دست ندهيد هر چه از عصر ما بگذرد هر قدمي كه برداريد فرصت خود سازي كمتر مي شود. در همين سنين به فكر خود ساختن باشيد تا در آينده پشيمان نشويد اگر تمام امكانات را در اختيار داشته باشيد و تقوا نداشته باشيد هيچ ارزشي ندارند. امام جمله بس بزرگ و شريفي دارند:
(( بزرگ ترين آزاديها، از خود است)). از خود آزاد بشويد تا به خدا برسيد. از هوتي نفس آزاد شويد تا عشق به خدا در دلتان به وجود آيد. برادران عزيز و خواهران گرامي از امام امت، از اين مرد خدا، مدت تقوا، مرد جهاد، مرد توكل، فرياد مستضعفين، يتيمان، دردهاي بيچارگان، شير خدا زاهد و عابر شب جنگنده و توفنده، روز مظهر تمام برتريهاي ايران يعني تقوا، جهاد و امام اطاعت كنيد كه اگر خداي ناكرده سركشي كرديد ممكن است به عذاب خدا دچار شويم يادم به جمله مرحوم طالقاي افتاد: (( اگر قدر  رهبر را ندانيم به عذاب الهي دچار مي شويم)). و همچنين جمله مرحوم شريعتي: (( من افتخار مي كنم كه مقلّد خميني باشم غير از ايشان چه كسي را مي توانم به عنوان مرجع بپذيرم )). بنابر اين قرد اين رهبر را بدانيد و از خدا بخواهيد تا ايشان را حفظ كند. اما سخني با مخالفان انقلاب، شما لحظه اي به خود آييد. بينديشيد، چه شده است شما را؟ شما مگر] كجا[ زندگي مي كنيد!بدانيد مخالفت شما با انقلاب، ره به جايي نمي برد، چون انقلاب خدايي است و در افتادن با اين انقلاب در افتادن با خداست و در افتادن با خدا سرانجامش نابودي و هلاكت است ما مطمئن هستيم كه در اين مخالفت ره به جايي نمي بريد اما دلمان مي سوزد كه در جهنم خدا بگوييد اشتباه كرديم. خدايا! به ]ما[ فرصت بده برگرديم ]قبل از موقعي [كه كار از كار گذشته است. جالب مسأله اينجاست كه شما نه سود داريد و نه اسلام.
خدايا! خدايا! تا انقلاب مهدي خميني را نگهدار. به حق پيامبر، به ساقي كوثر، به زهراي اطهر، براي خلق ايران خميني را نگهدار خدايا! به به زين العابدين، به باقر ماه(دين) به صدقِ صادقين، به موسي بن جعفر، به حرمت شهيدان خميني را نگهدار.
خدايا ! به آيات قرآن، به خون شهيدان، به اشك يتيمان، به افغان پدر، به گريه مادران، خميني را نگهدا. خدايا! به جسم رجايي، به خون باهنر، به حق دكتر چمران، خميني را نگهدا.

اي سرور ماست، العج
ل مهدي  
تار و پود ماست، العجل مهدي

گر تنم صد چاك باشد اندر خاك                
هر سجود ماست، العجل مهدي

از دل و جان سوي جانان پر كشيدم من           
هر كجا رفتم((بيا مهدي)) شنيدم من

با شهادت خدمت مهدي رسيدم من               

لحظة ايثار و جانبازي كجا بودي                   
عهد و پيمان بسته ام با رهبرم مادر!

تا ببيني رسم سربازي كجا بودي                   
بوده اين شوق شهادت برسم مادر!

بنگري دشمن براندازي كجا بودي                  
لاله گون از خون من شد سنگرم مادر!

چون علي اكبر گشته ام پر پر                      
در كجايي تو بيايي در برم مادر

قلب دشمن را شجاعانه دريدم من                
چون به خون خفته اين سخن گفته

اگرشهيدم من روسپيدم من
با شهادت خدمت مهدي(ع) رسيدم
من                      


جاي پا با سر به سويش مي روم مادر!

از سلحشوران دشت خون چه مي داني؟

از فرات تا دجله و كارون چه مي داني؟

از شهيد و چهرة گلگون چه مي داني؟

قدرت تكبير با چه مي داني

كاش كه ميديد به جبهه آنچه ديدم من

اگرشهيدم من روسپيدم من
با شهادت خدمت مهدي(ع) رسيدم
من

زخاك قبر شهدا، هميشه آيد اين ندا، باشد بهاي خون ما تذكرة كرببلا
نواي ما به پا بود، ظلم و ستم فنا بود نهال دين خرّمي اش ز خون سرخ ما بود، باشد بهاي خون ما تذكرة كرببلا

جمهوري اسلام ما، بود به اين پيام ما، براي حفظ دين بود شهادت و قيام ما، باشد بهاي خون ما تذكرة كرببلا
فتاده در دشت و دمن، اين تن غرق خون من، گريه مكن مادر من، مادر غم پرور من، باشد بهاي خون ما تذكرة كرببلا
درود و رحمت خدا، بادا به روح شهدا، زجوشش شما، وحدت و اتحاد ما، باشد بهاي خون ما تذكرة كرببلا
مهدي بيا،مهدي بيا
مهدي به خق ماردان، مهدي به حق مادرت، مهدي به حق پدران، آن مادر غم پرورت زحق خون شهدا، مهدي بيا،
مهدي به طفل بي بابا، مهدي بيا تو سنگرا، مهدي به اشك پسرا، مهدي بيا،مهدي بيا
به حق اشك دخترا، مهدي بيا،مهدي بيا

ايران شده كرببلا، به حق خون شهدا، مهدي بيا،مهدي بيا

به احترام شهدا، آمده ايم بهر نماز جمعه كربلا، امامت روح خدا الله اكبر،الله اكبر

زخاك قبر شهدا، هميشه آيد اين ندا، شهادت افتخار ماست، حسين پرچمدار ماست الله اكبر،الله اكبر

يا ربّ به حقّ مصطفي، به حق عليّو مرتضي، اين جمع با صفاي ما، رسانشان به كربلا الله اكبر،الله اكبر

ما تشنة آب حيات، آب حيات كربلا، يا ربّ به حق ثارا، ما را رسان آب حيات الله اكبر ،الله اكبر

خاطره اي به نقل خود شهيد:
 روز يكشنبه 5/1/61 يكي از برادران مالك اشتر را ديدم. سراغ برادر طلبه خدادادي را گرفتم. گفت: (( شهيد شده است )). خدايا! به آرزويش رساندي، نعمتش دادي، دوست صالحان و خالصان را مي بري اما خدايا! من روسياه به كجا بروم؟ اگر مرا نپذيري و از خود براني به كه پناه ببرم؟ خدايا! حقايق امورت را به من بفهمان و آنچه را كه رضا دادي بر ما روا بدار و مرا ( ما را ) نيز راضي بگردان، چه((نعم القرين الرضا)).
تا حالا پيروزي هاي خيلي زيادي خدا نصيب بندگانش كرده است اما من شريك نبوده ام در اين مجاهدت ها قرار است انشاءا عمليات ديگري برويم تا اينكه كي باشد! اما از پيروزي ها جز ملائك خدا وگرنه كي مي توانست اين خصم تا دندان مسلح را بيرون براند، مگر رعبي كه خدا در دلشان انداخته و گرنه چه كسي مي توانست آنها را از اين جاهاي محكم بيرون براند. حاج احمد فرمانده تيپ مي گفت بچه اي از ترس تانك به داخل سنگر عراقي ها مي پرد، هنگام بيرون آمدن ده تا پانزده عراقي را با خود بيرون مي آورد و به عنوان اسير به پشت جبهه مي فرستد. ( سه شنبه ساعت 5 بعد از ظهر 7/1/61 ) سرانجام از دشت عباس عازم عمليات شديم، شب را در حركت گذرانديم و نيروهاي خودي و فرمانده را گم كرديم و تعدادي از افراد گروهان باهنر در جايي مانده بودند تا صبح كه بقيه برادران را پيدا كرديم، درگيري آنها ساعت 5/4 شروع شده بود. خيلي دعا كرديم و از امام زمان(ع) خواستيم كه نكند گم شده باشيم. اين همه نيرو تلف شود. وقتي آمديم نيروها به صورت پراكنده درگير بودند، نمي دانستيم كجا به كجا بود. من و آرپي چي زن همين طور راه افتاديم، رفتيم جلو و از گروه ها جدا شده بوديم، در گير شده بوديم، به عراقي ها خيلي نزديك شده بوديم و رگبار گلوله به سويمان سرازير مي شد. آن جاست كه انسان خود را مي شناسد. آنجاست كه مي فهمد هر آنجه با خداي خود مي گفته چقدر واقعيت داشته است. چقدر توكل بر خدا دارد تا چه اندازه مطمئن به قدر و راضي به قضاي الهي است، چند تا از برادران قمي بودند خدا توفيقشان دهد، خوب شجاع بودند، سعيد صالحي  را نيز ديدم، هيچ كس جز ما چلو نبود، تعدادمان كم بود، به صورت تاكتيكي عقب نشستيم، صداي تانك قراقي ها مي آمد. آن موقع وحشت برم داشت. صدا نزديك تر مي شد.
 آن
وقت فهميدم چقدر خوار و پستم، چقدر بي توكلم، چقدر به خداي خود بي اعتمادم تا چه اندازه سرم را به خدايم عاريه داده بودم، چقدر وابسته به دنيا هستم، چقدر پايگاه سستي در دلم جا دارد، فهميدم به تارهاي عنكبوت دل بسته ام و دو دستي آن را گرفته ام اما غافل از اينكه سست ترين خانه ها
اما اين را هم بگويم تااين صحنه ها نباشد نا خالصي ها روشن نمي شود، تا اين صحنه ها نباشد عيار توكل، ايمان، تقوي و افزايش نمي يابد.
 اين صحنه ها صحنة آدم سازي است ؛ كه علي(ع) آرزوي آن را داشته است؛ تا اين صحنه ها نباشد آدمي ساخته نمي شود؛ تا اين صحنه ها نباشد سربازان امام زمان ساخته نميشوند. خصم چقدر كور است! صحنه هايي مي سازد كه نابودي خود در آن است، صحنة آدم سازي كوره اي مي گذارد كه ياران امام زمان(ع) تنها در آن كوره پرورش مي يابند.
آه چه بگويم كه او هر كاري كند روي به هلاكت مي رود. ساكت باشد ما بر او مي تازيم. نه تاختن نظامي، تاختن فكري به ما حمله ور مي شود. صحنه و ميدان و كورة ساختمان و پرورش مان را برايمان مهيا مي سازد. دشمن پرورشگاه ما را مهيا مي كند اما پرورشگاهي كه جز هلاكش در آن نيست. نمي دانم چه بگويم، زبانم قادر نيست حق كلمات را ادا كند. صداي تير گلوله همچون صداي زنبور عسل بالاي سرمان بود. اما لطف خدا و امام زمان بود كه هيچ كدام از برادران حتي زخمي هم نشدند. سرانجام دوباره جلو رفتيم، اما درگيري خاصي نداشتيم فقط يك ماشين جيپ را برادر آرپي چي زن با اسلحه خود زد و راننده اش زخمي شد. خيلي التماس مي كرد مي گفت حزب ا
هستم. پس از پيروزي برادران و گرفتن توپخانه ها حدود ظهر برگشتيم كه گروهان باهنر را پيدا كنيم. تشنگي، خستگي و بي خوابي فشار مي آورد. آمديم گروه مطهري را ديديم، خيلي شهيد داده بودند.
همينطور زخمي رفتار ناشايستي از خود ديدم كه باز ناشي از عدم توكل و ايمان بود. يكي از برادران طلبه صدا مي زد كي آب دارد؟ هوا گرم و تشنگي خيلي زياد بود. من مقداري آب توي قمقمه نگه داشته بودم، آن را تكان دادم، يعني بيا بگير، اما اونديد و من هم دنبالش رفتم و صدايش هم نگردم. تو دلم هم راضي نبودم بيايد، بگيرد. بلافاصله ياد صدر اسلام افتادم كه 4 نفر تشنه بودند. آن يكي مي گفت به او بدهبد و او مي گفت به او تا اينكه همه شهيد شدند. خدايا! مگر اينكه بر ما ببخشي و گرنه مستوجب عذاب توييم.
خدايا با عدالت با ما رفتار مكن، آتتشت را نصيب مكن روسياهم، ضعيف و بيچاره ايم، گناهكاريم، خدايا! مگر اينكه خودت ما را هدايت كني و گرنه خود جز به گمراهي و ضلالت نخواهيم رفت.
راستي فرماندة گردان زخمي و معاون گردان شهيد شد. بعد از پيروزي برادران آمديم جايي مستقر شديم براي اين دوران، دوران تنزّل روحي ام بود. شيطان به طريق ديگري نفوذ كرده بود. اصلاً توجه نداشتم كجايم. چه كساني رفته اند، غرق در
بريدة از
خدايا ترا به عزيزترين كسانت ما را به خودمان وامگذار.