|
بسم الله الرحمن الرحيم
از
زبان شهيد: (وصيتنامه )
در ره عشق وصالمغرقه اند خاك وخون
گويم انا لله وانا اليه راجعون
گر
كنندم قطعه قطعه كافرين وبعثيون
هرگز از راه خميني نا گذارم
پا برون
گر
شود صحرا ودشت وهر بيابان لاله گون
مي كنم آزادت أي كرب وبلا با بذل
خون
من
شهيدم گويم اين پيغام را برخصم درون
مسلم حتي گردهد جانش نمي گردد
زبون
مي
روم من مي روم تا چهره ام گلكون كنم
مي روم تا پيكرم را غرقه اندر
خون كنم
بهر
انجام وظيفه من قسمها خورده ام
بار مسئوليت خود بر شما بسپرده ام
مي
روم تا خون خود بر در گهش افشان كنم
بهر خشنودي معشوقم نثارش جان كنم
من
مصمم تا كه روي صورتش را بنگرم
تا كه اين جاني كزو باشد به او اهدا
كنم
مي
روم من مي روم تا چهره ام گلكون كنم
مي روم تا پيكرم را غرقه اند خون
كنم.
از
زبان پدر:
بسيار باهوش ،با نشاط،با عاطفه ، مهربان ، حساس ودوست داشتني بود به
طوريكه دوستان دوران تحصيلي ار جان ودل دوستش داشتند.داراي ابتكارات فوق
العاده بود هرچيزي را يكبار مي ديد براي بار دوم آن را مي ساخت . در
دوران تحصيل نيز از شاگردان ممتار وبرجسته بود.هر كار مهمي كه ديگران ار
انجامش عاجر بودند بدون هيچ انتظاري انجام مي داد به انقلاب وامام فوق
العاده معتقد وپايبند بود ودرحقيقت به آن عشق مي ورزيد.
از زبان
مادر:
هر
وقت به خانه مي آمد با خودش يك دنيا شادي مي آورد با سن وسال كمش تجربه
زيدي داشت. هر وقت براي كسي مشكلي ايجاد مي شد كه انسان راعاجز مي كرد
فورا با يك راه حل ساده راهگشايي مي نمود به نقاشي وخطاطي علاقه داشتوپس
از مجروح شدن دست راست با دست چپ كار مي كرد.او از شاگردان با وفاي مرحوم
حجت الاسلام مصطفي ملكي بود ودر مسجد همت تجريش در جلسات ايشان شركت مي
كرد.در كتابخانه مسجد همت كتابدار بود.در 26 بهمن 62 همراه با فرزندايشان
شهيد علي رضا ملكي به جبهه رفت. مادر مي گويد همه شهدا فرزندان ما هستند
ومتعلق به همه خانواده هاي اين مملكت .
برادرش محمد رضا شهيد را چنين توصيف مي كند:
پيام شهيد پيام توحيد است وشهادتي بر قدرت،ربوبيت وقادريت حق وجلوه مبين
دعوت:انا ربكم فاعبدون شهيد چون مي داند كه (هر خوبي به شما مي رسد ار
جانب من است وهر بدي كه به شما مي رسد از سوي خودتان)
جهان بيني عجيب زيبايي مي يابد:مي فهمد اصل بر زيبائي ونوراست.مي گويد پس
هرچه كه در اين دنيا زشتي وزيبائي وظلم وتبهكاري وغفلت است از جانب
انسانهاست.
خواهرش داغ دل خود را چنين مي نماياند:
دارم به دل از غصه ات داغي كه سوراند جگر
كاندر فراق روي
تو صبرم دگر آمد به سر
ساكن شد اندر كوي تو، دارم هواي روي تو
كي مي رسد از تو
خبر،كي بينمت بار دگر
ويا
در شعر بي نشان
ز
فقدانت برادر خانه ام منزلگه حزن است
زهجرت گشته ام پروانه ويادت چنان شمع است
شدي
از خود رها زوار گشتي بر چنان راهي
كه سردارش شهيد ورهروانش هم
شهيدانند
به
مجنون گشته أي گم تا ببيني روي ليلي را
ز
آنجا
پر كشيدي ليك مجنون
كرده أي مارا
شرم
يعقوب واز هجران يوسف ديده ام درياست
شفاي ديدهمجنون فقط پيراهن
ليلاست.
مريم خواجه نوري 063/9/9
بخشي از يك نامه اش از جبهه:
…در
پايان يك خواهش از شما دارم وآن اينست كه دعا كنيدوارتباطتان را با خدا
محكم كنيد و از خدا بخواهيد كه اماممان را تا انقلاب مهدي (عج)حفظ كند
وبه همه رزمندگان ايمان واطمينان ونصرت عطا كند تا انشاءلله بعد از فتح
كربلا وقدس به فتح وپيروزي نهايي برسيم ، زيرا اكنون پيروزي جنگ از همه
بيشتر به دعاي ما بستگي دارد وبه همه شما مي گويم كه حتما باهم به
مسجد،نماز جمعه،دعاي كميل وندبه، بهشت زهرا ،قم،حضرت عبدالعظيم ،امامزاده
وساير اماكن مقدسه برويدودعا كنيد. اگر به اينجاها برويد وديگر هيچ
ناراحتي غصه دنيايي براي شما نمي ماند.البته من خيلي كوچكتر از آنم كه به
شما نصيحت كنم،ولي اين پيشنهاد را از من بپذيريد.
و
السلام عليكم و رحمةالله و بركاته 1362
چند
خاطره كوتاه از زندگي ودوران جنگ:
وقتي ده سالش بود يك نقاشي كه در آن عكس دو پسر ودو دختر ويك گل لاله بود
كشيده بود وقتي مادر سوال مي كند كه من بچه دارم چرا عكس چهار بچه كشيده
أي؟او مي گويد اين گل منم .مادر مي گويد تو گل لاله أي .مي گويد بله من
گل لاله ام.زماني كه جراحتدستش عفونت كرده بود وموقع پانسمان درد زيادي
داشت ولي هيچ نمي گفت. اظهار مي كرد اين دردها رحمت است . پرستارها مي
گفتند ما صداي ناله هاي او را نشنيده ام خيلي صبور است هيچ وقت چيزي از
ما نمي خواهد. حتي با وجود درد زياد نمي گذارد به اومسكن بزنيم يكي از
دوستانش مي گفت گاهي مي ديدم با دست چپ مي نويسد مي گفتم چرا با دست راست
نمي نويسي مي گفت با هر دو دست مي توانم بنويسم ومي خنديد بعدا فهيدم كه
دستش مجروح بوده وگاهي درد مي گرفته است.
بعد
از مجروح شدنش چند عمل جراحي روي دستش انجام شد وقتي مي خواست از بيهوشي
در آيد دو كلام را تكرار مي كرد يا الله ويا امام شويم فدايت ودر حلي كه
يك دستش در گچ بود ودر ديگري سرم خاك تيمم مي خواست ونمار مي خواند در
حالي كه هنور كاملا به هوش نيامده بود ديدن اين صحنه هم اتاقي هايش را
منقلب كرد.
قبلا به كلاسهاي طراحي ونقاش مي رفت: او مي گفت بعضي از كساني كه سراغ
كارهاي هنري مي روند حالتهاي غير عادي پيدا كرده و ژستهاي خاصي مي گيرند
از اين حالات به شدت بدش مي آمد و بعضي از كلاسها را به همين خاطر ترك مي
كرد. او هنر را تنها وسيله أي در جهت بيان مفاهيم متعالي مي دانست.
طراحي ونقاشي وخطش خوب بود ولي هرچه مي كشيد يا مي نوشت به ديگران مي داد
وبراي خودش نگه نمي داشت.
وقتي به دوستان معلمش مي رسيد به شوخي مي پرسيد :گروه چندي؟پايه چندي؟مي
گفت از بعضي معلمها تعجب مي كنم كه تا چند سال منتظرند تا به گروه وپايه
شان اضافه شود.
(مي
گفت بعضي عمودي به جبهه مي روند وافقي بر مي گردند . من هم هر وقت افقي
بر گشتم آدم مي شوم .) دانشگاه كه قبول شد نگران معلمي اش بود مي گفت دلم
نمي آيد درسهاي بچه ها را نيمه كاره رها كنم مدتي در صدد بود كه كسي را
جاي خود بگذارد وحتي با چند نفر مشورت كرده بود كه نكند دانشگاه رفتنش به
درس بچه ها لطمه بزند. تا اينكه هر دو را گذاشت وبه جبهه رفت . يكي از
همرزمانش كه درشب 18 اسفند باهم بودند:مي گفت آخرين باري كه او را ديدم
نيمه شب بعد از آغاز عمليات بود محوطه روشن شد.
ومن
يك لحظه قيافه علي رضا را ديدم كه به جلو نگاه مي كرد وبا حالت خاصي مي
خنديد.
يكي
از رزمندگان گفته بود. شب 18 اسفند وقتي عمليات به پايان رسيد .به علت
پاتك دشمن ،عده أي داوطلب از جان گذشته به نام گروه نور كه هيچ كدام
همديگر را نمي شناختند دوباره راهي مي شوند وعلي رضا يكي ار آنان بود.
يكي از او چنين ياد مي كند:
علي رضا معلم بود، دانشجو بود بسيجي پاسدار بود. هرگر نديدم كه از زخم
دست راستش كه آن را دوست مي داشت گلايه كند زيرا با آن خط منوشت ونقاشي
مي كشيد. مي گفت با دست چپ هم مي توان نوشت.عادت نداشت بلند حرف بزند ،
يا كسي را بيازارد ، هميشه مي خنديد ونصيحتم مي كرد كه در كلاس مهربان
باشم وبر سر هيچ يك از بچه ها داد نزنم وبا اينكه معتقد به حرفش بود بر
سر همه ما داد كشيد ورفت هنوز صدايش در گوش من طنين دارد.عليرضا پيش از
آنكه خود را به ما بشناساند ما را به خودمانشناساند وياد داد چگونه بايد
ازخورشيد ياد گرفت ،برخاستن،در خون نشستن ورفتن را. خبر شهادتش را تنها
شنيديم شايد عليرضا مي خواست بهانه أي به دست ما ندهد تا به سوگ بشينيم
.ولي چه فايده كه بوي خاك، بوي باران، بوي بنفشه هاي اسفند بوي او بودند.
عليرضا همانطور كه يكي از اعضاي خانواده دوسال قبل از شهادتش در خواب
ديده بود شهيد بي مزار خيبر شد.
چند
خاطره از دوستان علي رضا خواجه نوري:
مصطفي مرادي نسب مي گويد: او در هر جا ( سنگرـ پادگان امام حسن –پاسگاه
زيد ـ عين خوش ـدشت آزادگان ) كه بود به عنوان يك مدير جلوه مي كرد وبچه
ها نا خود آگاه او را درنقش رهبري قبول مي كردند،با نگاه نافذ خود آنها
را به سكوت وا مي داشت ومطالب خود را با بياني گرم القاء مي كرد . وعلي
رضا گر شا سبي نيا :بحبوحه در گيريهاي سياسي سال 59 بود. هنگام برگشت از
مسجد همت در مورد جدالهاي سياسي جامعه صحبت مي كرديم وخواجه نوري جانب
هيچ گروه سياسي را نمي گرفت وفقط مي گفت بايد ببينم امام چه مي گويند.من
هم كه عريز جان درست ،اما تو مسلمان بايد مسائل را تحيل كني .و او در
جوابم گفت: ان تتقو الله يجعل كنم فرقانا. بعر از شهادتش فهميدم كه او به
فرقان رسيده بود ومن در خطا بودم .
بعد از آنكه خواجه نوري از جبهه باز گشته بود به منزل ما آمد به
جهت نگراني زيادي كه در هنگام نبودش داشتم ،اصرار مي كردم كه تو ديگر دين
خودت را به انقلاب ادا كرده أي . ديگر به جبهه نرو. او با رويي گشاده
وحالتي سوال گونه به من چنين گفت: تو فكر مي كني كه من شهيد مي شوم
با
يكي از برادران كرد به تهران آمده بودم آن برادرمان با افراد زيادي كه بر
خورد نمود .ار جمله در حدود 2 دقيقه با خواجه نوري بر خود داشتئ در مسير
برگشت ار او پرسيدم كداميك ار افرادي كه با آنها بر خورد كرديد بهتر از
ديگران بود .در جوابم فورا نشاني صورت وظاهر علي رضا را داد.
مرتضي سعد الدين ار سمنان چنين نقل مي كند:شهيد علي رضا در مركز تربيت
معلم شهيد رجائي سمنان فعاليتهاي هنري وتبليغاتي داشت كلاسهاي هنري دائر
نمود وآثار هنري او بر روي ديوارهاي مركز هنور ياد آور تلاشهي او در راه
اسلام است .او با شاخه دانشجويي حرب جمهوري اسلامي سمنان در فعاليتهاي
هنري همكاري داشت.جلسات بدون او تحرك ونشاط نداشت هنگامي كه وارد خوابگاه
مي شد با چهره خندان خود وفعالتهايش تحرك عجيبي ايجاد مي كرد وبچخ خا
خوشحال مي شدند. نماز شب او سوز وگدازي عجيب داشت وصداي دلنشين دعاي
توسلش هنوز در گوشمان طنين اندار است .
در
عمليات محرم در منطقه عين خوش در كنار رود خانه چم سري هنگام خارج شدن ار
رود خانه بر اثر تير با رو تركشها از ناحيه دست وسينه به سختي
مجروحشدومدت دو رور رير آتش سنگين ودر هواي سرد در محاصره دشمن افتاده
بود.بعدها وقتي از جراحات او سوال مي كردم مي گفت چيزي نيست جراحت مختصري
است . پس از آن نيز هميشه دنبال فرصتي بود تا دوباره بتواند در دانشگاه
انسان سازي جبهه حضور پيدا كند. او پسار قبولي در دانشگاه تهران دانشگاه
عارفان وعاشقان را ترجيح داد،وبه جبهه رفت با اينكه دستش كاملا خوب نشده
وهنور حس لازم را نداشت .و در جبهه شبها ار درد دست مي ناليد ولي به كسي
اظهار نمي كرد.
حسين كرمي همسنگر شهيد:
اينگونه مي گويد پدر ومادر شهيد خواجه نوري وقتي علي رضا قامت خود را
براي بر پا داشتن نمار ار رمين بر مي كند،كاش بوديد كه چهره نوراني او بر
افروخته مي شد وكاش بوديد ومي ديد كه درسر سجاده ها اشكها مي ريخت وخدا
را به يگانگي ياد مي كرد وار خدا طلب شهادت مي كرد. (الهم الرزقنا توفيق
الشهادةفي سبيلك ). وقتي در نيمه هاي شب از خواب بر مي خواست وضو مي گرفت
ودر گوشه أي مشغول نماز مي شد.ووقتي در دعاي توسل،زيارت عاشورا وكميل
امام را دعا مي كرد. كاش بوديد ومي ديد كه غرق در عالم بقا مي شد وهمين
بود كه اماممان فرمود شهدا ذخاير عالم بقاءهستند،
شب
عمليات غروب پنج شنبه 19/12/62 در قرارگاه تاكتيكي حضرت محمد رسول
الله(ص)مشغول دعاي توسل بوديم كه علي رضا با نوايي جانسور آن را زمزمه مي
كرد. به امامان توسل مي جست ومي گفت (أي عزيز درگه حق كن شفاعتي تو مارا
) بعد ار دعا و نماز راهي قسمت جزيره جنوب شديم بعد از شروع عمليات
سنگرهاي اوليه دشمن را گرفتيم تا اين اين لحظه علي رضا مشغول حمل
مجروحين بود. پس از پيشروي بيشتر من مشاهده نمودم كه گردن و كمر علي
آغشته به خون است. ار او پرسيدم چه شده؟گفت چيزي نيست. اصرار كردم گفت
تركش خوردم من دو نفر از برادران حمل مجروح را خبر كردم وخود علي رضا را
روي برانكارد گذاشتم تا به عقب ببرند تا اين لحظه او زنده بود ولي افسوس
كه پس از آن ديگر اورا نديدم.
|