شهيد رضا سيد صادق شميراني

 
 

دانشجويرشته  فيزيك

 
 

محل شهادت :فاو

 
 

بسم الله الرحمن الرحيم
بنام خدا و با سلام به پيامبر اكرم (ص) خاتم الانبياء كه ما را بر اين را راهنمايي فرمود و باسلام بر امامان كه ما را از انحراف در اين راه باز داشتند و با سلام بر امام عزيز كه او نيز ما را در اين برهه از زمان از تاريكهاي ظلم و جهل بيرون آورد و بر اين راهمان قرار داد و سلام به خانواده عزيز وگراميم. من با كمال ميل و رضايت و آگاهي كامل در اين راه قدم بر داشته ام و هيچ چاره أي ندارم وقتي خدايم مرا به سوي خود مي خواند آنگاه كه خدا انسان را طلب مي كند چه كسي مي تواند اين دعوت ملكوتي و قدوسي را نپذيرد. او اكنون مرا خوانده و من تاب و تحمل ماندن ندارم. پدر و مادر عزيزم كه سالها زحمت مرا كشيده ايد اين هديه تان را خدا قبول كند و از تو مادر عزيز كمال تشكر دارم كه مرا در تمام مراحل زندگي به راه خدا خواندي و اميدوارم كه بعد از من گريه هاي بلند و دشمن شاد كني نكني . خدمت همسرم كه هميشه به يادش بودم زبانم از گفتن حرفي برايت قاصر است تنها اينكه هيچ غم مخور و همانطوري كه بارها گفتم اينها آزمايشات است كه خداوند مي كند مرا به رفتن و جهاد راهش و شما را به صبر كه تا چه حد راضي به رضاي آلله هستيد و شكر بجا آوريد. و شكر كن خدا را و راضي محض باش وكاري كن كه انشاءالله آن دنيا يكديگر را ببينيم …
خاطراتي چند از زبان برادر:
رضا در خانواده أي مذهبي در جنوب تهران به دنيا آمده و بزرگ شد از دبيرستان ابوريحان ديپلم گرفت.
در  همين دوران با شركت فعال در تظاهرات وجنگ و گريزها نفرت خود را از حكومت ظلم و جور نشان داد و بعد از پيروزي انقلاب نيز به فعاليتهاي مسجدي و تبليغاتي مشغول بود. چند ماهي به خاطر پاسداري دادن به طور شبانه روزي در كلانتري انتهاي خيابان گرگان هفته أي يكبار به منزل مي آمد. مدتي هم در مسجدي در انتهاي خيابان اتابك فعال بود. سپس در دوره سربازي (دوسال خدمت و6 ماه دوره احتياط در نيروي زميني لشگر 77 خراسان) براي مقابله با نوكران اجنبي به كردستان رفت و در همين منطقه به اسارت گروهك كوموله در آمد. بعد از 3 ماه تحمل شرايط سخت اسارت آزاد گرديد. ولي رفتار غير انساني آنها هميشه با احساس درد از ناحيه شكم و پهلو خود را نشان مي داد. بعد از سربازي كارهاي متعددي داشت. مدتي در سپاه پاسداران، سپس در نخست وزيري و مدتي در مجلس مقر شهيد مطهري مشغول بود و در طول اين مدت چندين بار داوطلبانه عازم جبهه ها گرديد. در اين زمان در كنكور شركت كرده در رشته فيزيك قبول شد و بعد از طي 3 سال تحصيل و چندين بار عزيمت به جبهه در سال 31/1/65 در نزديكي كارخانه نمك واقع در جبهه فاو در حاليكه با يك برادر ديگر براي شناسايي به مواضع دشمن نزديك شده بودند مورد اصابت تركش خمپاره قرار گرفته و به شهادت رسيد. برادر همراهش چنين نقل مي كند: در روز شهادتش از ابتداي صبح تا ساعت 10:30 صبح (لحظه شهادت) شادي و خوشحالي بي حدي داشت كه تا قبلا هرگز نديده بوديم. و برادر شهيد نيز اينگونه مي گويد: يكبار كه رضا بعد از چند ماهي از جبهه برگشت پرسيدم از جبهه چه خبر. طبق گفته ها مثل اينكه جنگ به بن بست رسيده و پيروزي براي هيچ يك از طرفين جنگ متصور نيست او بعد از اينكه خوب گوش داد با اطمينان كامل همراه با لبخندي چنين گفت:
تا مساله شهادت مطرح است مگر مي شود جنگ به بن بست برسد.
و يا روزي ديگر: در يك مهماني خانوادگي رضا مشغول نماز خواندن بود ومن و دو سه نفر ديگر مشغول صحبت در مورد جنگ و جبهه كه يكي گفت اگر مشكل داشتن زن و بچه نبود حتما به جبهه مي رفتم و رضا كه مشغول تعقيبات نماز بود از گوشه اتاق با قاطعيت گفت.
اما اگر احساس تكليف مي كنيد نبايد هيچ چيز مانع رفتنتان به جبهه شود. و با اين حرف جو محافظه كارانه آن مجلس را به هم  زد.
و يا در سن بچگي در سن بازي و تفريحات به مادرم كه در حال عبادت و دعا خواندن بود خيره مي شد و مي پرسيد مادر كدام عبادت و دعا ثوابش بيشتر است و جواب را كه مي شنيد به انجام آن عبادت مي پرداخت.

خاطره ائي ديگر: بعد ار اتمام دوره سربازي با من براي انتخاب شغل مشورت كرد و من به او گفتم بايد شغلي انتخاب كني كه درآمد خوبي داشته باشد تا آينده ات تأمين شود و او معترضانه جواب داد در آمد خوب ملاك نيست بلكه بايد شغلي باشد كه در آن به اسلام و مردم خدمت كنم. و من گفتم روزي از اين طرز فكر پشيمان خواهي شد. بعد از ازدواج با وجود كمي حقوق و فشار زندگي نه تنها. پشيمان نشد بلكه با عملكرد و شهادتش مرا از طرز فكرم پشيمان كرد.
رضا كم حرف مي زد و بيشتر عمل مي كرد. هيچ وقت از خود و كارهايش تعريفي نمي كرد طوري كه قبل از شهادتش نمي دانستيم كه او در ضمن تحصيل در دانشگاه در آموزشگاه خصوصي رياضي تدريس مي كرد و يا سمت فرماندهي داشت و نفرات را آموزش نظامي مي داد. بسيار اعتماد به نفس داشت و با وجود درآمد كمتر در خانواده از همه ما بهتر زندگي مي كرد زندگي با تمام فشارش نتوانست غرور و اعتماد به نفس او را خدشه دار كند. هنگام شهادت داراي همسر و دو فرزند يكي دو ساله به نام مهدي و ديگري شش ماهه به نام محمد بود.