|
|
|

|
| |
|
|
| |
عليرضاخواجه
نوري |
|
| |
دانشجوی
زيست سلولي
و
مولكولي |
|
| |
محل شهادت:جزيره
مجنون |
|
|
|
|
|
|
بسم
الله الرحمن الرحيم
ما
در اين كوفه بازار سالهاست كه به دنبال يك مشت اخلاصيم ولي اينجا انگار
قحط سالي شده است اينجا همه گرسنه يك تكه صداقتند. همه تشنه يك جرعه
عشقند. همه به دنبال يك ذره خدا به هر سوراخي سرمي كشند،اينجا همه ديوانه
اند.هيچ كس به عقلش نمي رسد كه تمام اينها را مي توان در كلام يك بسيجي
شهيد پيدا كرد. يك بسيجي مثل شهيد بي مزار علي رضا خواجه نوري.
مشخصات فردي:
نام:عليرضاخواجه
نوري نام
پدر:علي اكبر
تاريخ تولد:
1342
محل
تولد:شميران مجرد سال
ورود به دانشگاه 1362
رشته تحصيلي:زيست سلولي
ومولكولي دانشكده علوم دانشگاه تهران.
محل
خدمت:لشگر محمد رسول الله ـگردان اباذرـگروهان3.
عليرضا در عمليات
خيبر در
جزيره مجنون به تاريخ 19/12/62 شهد شيرين وصال را چشيد.
علي
را متولد 1342 بود و از همان ياراني كه به فرموده امام درآن سال در
گهواره بودند. دوران دبستان و دبيرستان را در تجريش گذارند بسيار با هوش
و با ذوق بود و به واسطه در دوره هاي مختلفي در زمينه خطاطي ـ نقاشي ـ
عكاسي ـ طراحي ديد. پس از انقلاب در مراكزي كه به كارش نياز داشتند
خالصانه خدمت مي كرد و پس از پايان كار بدون انتظار از هيچ تعريف وتشكر
آنجا را ترك مي كرد.
پس
از پايان دبيرستان در مركز تربيت معلم سمنان به تحصيل پرداخت هميشه از
سخنان شهيد رجائي نقل مي كرد كه بايد ضرورت انقلاب را درك كرد. قصدش خدمت
در روستاها و براي انقلاب و مستضعفين بود و به خاطر همين در اين مركز كه
براي خدمت به مستضعفين داير شده بود مشغول تحصيل شد.
پس از يكسال دوره در
مجتمع شهداء تهران به تدريس پرداخت و اضافه بر درس علوم، كلاس هنر بچه ها
را نيز تقبل كرد. عصرها نيز با مسجد محل و ديگر مراكز كه نياز بود همكاري
مي كرد. ولي با اين حال هيچ وقت از فعاليتهايش راضي نبود. در تابستان 61
به جبهه رفت پائيز همانسال مجروح شد. به طوريكه پس از 3 روز كه با دست
شكسته و بدن مجروح در محاصره دشمن و زير گلوله هاي خصم قرار داشت توانست
خود را نجات دهدكه ماجراي فرارش بس شگفت انگيز است.
با اينكه جراحت دستش
موجب قطع شدن عصب و خرد شدن قسمتي از استخوان و متعاقب آن چندين عمل
جراحي شده بود ولي خود به سادگي مي گفت تركش كوچكي به دستش خورده است. با
وجود معاف بودن از كارهاي سنگين همه كارها را با دست مجروحش انجام مي داد
و جراحت دستش راپنهان مي كرد طوري كه دوستان نزديكش هم نمي دانستند.
علي
رضا بسيار با محبت و يكپارچه شور و نشاط بود. لبخندي كه به لب داشت براي
كساني كه او را ديده بودند كاملا آشنا بود در خانه هر كاري را سريع انجام
مي داد. اگر ميهمان مي رسيد پذرائي مي كرد، يا چيزي مورد نياز بود بدون
تذكر مي خريد. حتي پيش از شهادتش با دست مجروحش اتاقها را رنگ زد و شيشه
ها را انداخت و اينك هر گوشه از خانه ياد آور دستهاي اوست . در مهر ماه
62 در مدرسه شهيد عسگريان به تدريس علوم پرداخت و با امور تربيتي منطقه 1
نيز همكاري داشت.
در بهمن ماه در دانشگاه تهران قبول شد و در همين زمان
در طرح لبيك يا خميني شركت كرد و بعد از شركت در مانور آزادي قدس راهي
جبهه ها شد. مدتي قبل از رفتنش به جبهه خواب ديده بود كه سوار ماشين است
در محلي به همراه چند تن از رزمندگان پياده مي شوند او مي پرسد اينجا
كجاست به او مي گويند يك ايستگاه به كربلا است.
ودر شب 18 اسفند شب
شهادتش با چند تن از رزمندگان همراه گروهان كربلا در محلي مستقر مي شوند
كه تا كربلا راهي نيست.ومادرش قبلا خواب ديده بود علي رضا شهيد شده ودر شهادتش بي تابي مي كند
اين بي تابي را به گوش امام مي رسانند امام مي گويد او را نزد من بياوريد
مادر كنار امام گريه مي كند و مي گويد علي رضاي من شهيد شده امام مي گويد
مصطفي هم شهيد شده خوبان شهيد مي شوند.
علي
رضا قبل از عزيمت به مادرش گفته بود دلم مي خواهد مادرم مثل همه مادرها
باشد وخودش بگوييد برو جبهه. اگر هم كسي مي گويد نرو شما بگوييد بايد
برود. بگوييد اگر اينها نروند مملكت در خطر است. بگوييد دفاع از اسلام و
قرآن است. امام گفته اند شكست اين عمليات شكست اسلام است. آلان هم اگر
همه در خانه ها راحت نشسته اند در اثر اين است كه جوانان مي روند جبهه.
ما وظيفه مان اين است كه برويم. شما هم بايد تشويق وهدايت كنيد.ودر
جواب اينكه به او مي گفتند تو معلمي كلاس هم مهم است مي گفت همه كارها
مهم است آدم بايد ببيند كدام كار مهمتر است. وقتي كار مهمي مثل كار دفاع
از اسلام پيش مي آيد با وجود واجب بودن تعليم و تربيت بايد آنرا رها كرد
و رفت سراغ دفاع. زمان انقلاب هم مدرسه ها تعطيل شد ولي چه شد مملكت
اسلامي شد الان همينطور. امام گفتند محصلين وقتي خوب درس بخوانند خودش
جهاد است. الان هم بايد خوب درس بخواننداما وقتي قضيه مهمتري پيش مي آيد
اول آنرا حل مي كنند بعد مي روند سراغ درس خواندن. محصل بايد درس بخواند
ومعلم درس بدهد اما بايد ديد چه كاري مهمتر است الآن بچه هاي جبهه بيشتر
به كمك نياز دارند.
بلاخره او در 26 بهمن بهمراه شهيد علي رضا ملكي ومحمد
رضا حسني (مفقود الاثر) راهي جبهه شد. همرزمانش مي گفتند شبها از شدت درد
دست وپايش را مي بست ودر بيمارستان زماني كه دستش به شدت درد مي كرد .مي
گفت اينها درد نيست رحمت است وهر وقت پس از عمل مي خواست به هوش بيايد در
آن حال الله الله مي كرد وامام را دعا مي كرد مي گفتند روحيه مشتاقي داشت
وعمليتهاي متعدد شركت داشت .
شب حمله نيز در يك گروهان ديگر كه احتياج به
كمك آرپي جي داشتند به آن گروه مي پيوندد كه هيچ كس او را نمي شناسد ودر
جواب دوستانش كه مي گويند بيا باهم باشيم مي گويد آنها امشب به من نياز
دارند بايدبروم ومي رود .شاگردانش علاقه زيادي به او داشتند به طوريكه
وقتي مي خواست برود نامه نوشته بودند وامضاء كرده بودند كه آقا از پيش ما
نرويد. ودر مراسم ياد بودش با شاخه گلي در دست آمده بودند تا در كلاس
ايثار مهمترين وآخرين درس ـدرس شهادت ـرا از معلم شهيدشان بياموزند.
شهادت علي رضا رادر جزيره مجنون كسي نديد ولي آنقدر كه گفته اند او آن شب
همراه گروهي در عمليات شركت مي كند كه هيچكدام همديگر را نمي شناختنددر
بين راه در مواجهه با يك تله انفجاري از ناحيه كمر مجروح مي شود او را
حدود 100 متر عقب مي آورند اسمش را مي پرسند مي گويند كه همه مجروحين آن
عمليات به عقب در آورده شده ووفقط شهيدان باقي مانده اند آري پيكرهاي
مطهر شهدا در آن سوي ديوارهايي كه دشمن كشيده باقي مانده اند تا ياد آور
خاطره شهداي كربلا باشند.
|
|
|
|