|
فریاد باش
تا کوه ها تکرارت کنند و انعکاس وجودت را صخره ها سینه به سینه در آغوش
کشند.
هیاهو باش تا باد به بهانه ات هو هو سر دهد ، در صفوف درختان بپیچد و هم
نوا با برگ ها در سجود شاخه ها تو را پچ پچ کند و برایت سهمی در سلام دشت
ها قرار دهد.
خروش باش تا هم نوا با وجودت دریا بخروشد، چشمه بجوشد و رعد تسبیح کند .
فریاد باش که فریاد بودن تو و فریاد تو یاد اوست .
تو حلقوم آفرینشی ، موذن ماذنه کائنات
تو بانگ آن بی نهایتی ، نغمه گر حیرت و دلدادگی، اندیشه حیرانت و آئینه
خردت ، خردتر از آنست که جلوه گر ذاتی شود که در مقابل احدیتش احدی به
حساب آید.
فریاد تو فر یاد توست ، گوهر بودنت، ناله فقر وجودت و وجود دلداده و
سراسر نیاز یک فریاد چیزی نیست جز اظهار عطش به آ ن ذات صمد.
فریاد تو یاد اوست ،
بانگی که زائیده ارتعاش تارهای بی مقدار نیست ،
فریاد آن وجودی است که سرچشمه ها حقیر تر از آنند که چون اویی بزایند و
او نیازی به زایش ندارد،
فریاد تو یاد اوست ، یاد او که بی همتاست.
|