بسم‌الله الرحمن الرحيم

احساس می کنی یک چیزی توی زندگی ات کم است ، دنبال یک اتفاق می گردی ، یک حادثه ، یک چیز غیر منتظره . سالهاست منتظری، دست و پا می زنی ، هی راهت را عوض می کنی، به هزار در می زنی ، اما روحت آرام نمیگیرد، یک جور طلب است ، یک جور اضطرار که توی وجودت موج می زند و گه گاهی به پهنه دلت می کوبد و سر از زخمی که نمی دانی چیست بر می دارد.
قلم به دست می گیری که از اضطرارات بنویسی اما نمیتوانی .
پیش دوستانت ، محرم رازهایت می روی که کمی با آنها درد دل کنی و از سرگردانی و عطش وجودت با آنها بگویی اما نمی توانی .
پیش بزرگی می روی ، عالمی ، اهل فضلی ، کمی پای سخنرانی اش می نشینی شاید مرهمی برای زخمهای کهنه ات پیدا کنی اما تشنه تر می شوی . سخنرانی اش که تمام شد با خودت می گویی: بروم و با او کمی صحبت کنم ، شاید راه چاره ای نشانم دهد. اما قلبت تند تند می زند، پای دلت جلو نمی رود ، نمی توانی .
دست آخر دست به دامان رفتگان می شوی . سری به بهشت زهرا می زنی ، مقبر شهدا ، مرقد امام ، شاه عبد العظیم ، امام زاده صالح، حتی راهت به مشهد امام رضا هم می افتد. وارد حرم که می شوی دلت پر است اما انگار زبان توی دهانت قفل شده، سرت را بالا می گیری و توی دلت می گویی: چه بگویم آقا... . فقط نگاهش می کنی، هر چی بیشتر با او حرف می زنی بیشتر می فهمی که نمی دانی ، بیشتر می فهمی که نمی فهمی ، دردت را نمی فهمی ، علت زخمت را نمی دانی، نمی دانی چه کسی روحت را هوایی کرده که قادر به بند کشیدن آن نیستی ، نمی دانی چرا هیچ چیز تو را آرام نمی کند ، نمی دانی چرامنتظر یک حادثه ای، یک اتفاق ، یک چیز غیر منتظره . اما توی این همه دست و پا زدن یک چیز را فهمیدی ، آن هم اینکه حادثه ها در حرکتند و تو باید حادثه ها را ببینی ، با حرکت آنها تکان بخوری ، علم پیدا کنی و حرکت کنی .
اضطرارت بیشتر شده ، دنبال یک چیزی می گردی ، یک چیزی مثل عینک ، یک ذره یبن ، شاید هم میکروسکوپ ، برای اینکه به تو در دیدن حادثه ها کمک کنند . اما فکر می کنم درخت ها نمی گذارند جنگل را ببینی ، پس حتما جنگل را نشناخته ای که نمی توانی تشخیصش بدهی . اصلا نمی دانی چی را شناخته ای ، چی را نشناخته ای ، چی را باید بشناسی ، چگونه باید بشناسی ، چگونه حرکت کنی و ... فقط میدانی که حالت خرابه . با دل پر از پیش امام رضا بر می گردی به شهر و دیارت . هنوز تو حال و هوای امام رضایی که شب جمعه می شه کتاب دعایت را زیر بغلت می زنی و میروی مسجد سر کوچه دعای کمیل :

اللهم انی اسئلک برحمتک التی وسعت کل شئ و بقوتک التی
قهرت بها کل شئ و خضع لها کل شئ و ذل لها کل شئ و بجبروتک ...
اشتیاقت بیشتر می شود ، رحمت میخواهی ، قدرت میخواهی ، جبروت و عظمت ، سلطنت و علم و...
اما هیچ کدام را نداری ، دنبال کسی می گردی که هم اینها را داشته باشد و هم آنقدر کریم باشد که از آن به تو بدهد ، دنبال کسی می گردی که به او اعتماد داشته باشی و کوله بار طلب و اضطرارت را روی دوششش بگذاری و ثروت زمان و قدر جوانی ات را به دست امانتدارش بسپاری و دنبال او راه بیفتی ، دنبال عرش نشینی می گردی که قدرت رساندن تو را از فرش به عرش اعلی دارد. به راستی او کجاست ؟ ما به کجا می رویم؟ آیا در پی یافتن او هستیم ؟ آیا او در پی یافتن ما است ؟
این در و آن در زدن بی فایده است ، باید دنبال او بگردی ،باید سفره دلت را آماده کنی تا اگر پیدایش کردی دعوتت را بپذیرد . یک خورده فکر می کنی تا ببینی سفره و غذا داری ، یا نه . یادت می افتد سفره را خدا به تو داده و آن را توی وجودت قرار داده ، اما تو می دانی که توی سفره باید غذا گذاشت ، نه گرد و غبار و خاک و خول ... . باید از فردا سفره دلت را پاک کنی و هر چه می توانی برای مهمان مهیا کنی نه فردا دیر است از همین امشب .
انگار توی وجودت یک تیک خورده ، فهمیدی که باید بفهمی ، فهمیدی که باید پیداش کنی ، اما نمی دانی کجاست .
شب بر می گردی به خانه ، تا صبح خوابت نمی برد ، صبح بی سر و صدا باز کتاب دعا را زیر بغل می زنی و می روی مسجد سر کوچه دعای ندبه :

اين صادق بعد صادق اين السبيل بعدالسبيل اين الخيرة بعد الخيرة
اين الشموس الطالعه اين الاقمار المنيره اين النجم الظاهره
نمی توانی بقیه دعا را گوش کنی ، احساس می کنی یک اتفاقی در حال رخ دادن است ، انگار این دعا به حیرانی تو اضافه می کند ، تا حالا فکر می کردی فقط خودت داری دنبال او می گردی ، ولی مثل اینکه همه عالم در تکاپویند .

این بقِية الله
حس می کنی همه در اضطرارند ، همه می خواهند ، همه در طلبند ، به هزار در زده بودی ، دنبال کسی می گشتی که پاسخگوی اضطرارت باشد ، اما انگار همان یک نفر هم خودش مضطر است .
اين المضطر الذی يجاب اذا دعی
شاید او دلیل راهم باشد ، شاید او خودش همان اتفاق ، همان حادثه غیر منتظره باشد ، شاید او برای من خبری داشته باشد .

یابن الدلائل المشهوده یابن الصراط المستقیم یابن النبا العظیم
سعی می کنی به اضطرارت غلبه کنی ، آن را رام کنی تا نکند که شیطان از این نعمت الهی سوء استفاده کند ، کمی به دعا فکر می کنی او فرزند صراط مستقیم است ، نه او خود راه مستقیم است ، او زاده صراط مستقیم است ، او زاده شده در صراط مستقیم است ، او هم در راه است ، پس هر که در راه است تشنه است مثل او، اما هر که در راه است حیران نیست ، مضطر است ، خسته نیست ، بااستقامت است ، حتی او هم تشنه است ، در راه است و می خواهد ...
همه چیز در غیر من و اوست ، در ماورای این راه است ، آن که ما را به انتهای این راه می طلبد و ما را به سوی خود می کشاند غیر من و اوست ، او فقط دلیل راه من است و نشانی از طالب حقیقی .
فهمیدم .... عطش و طلب ، اضطرار و حرکت ، قدرت و عرش ، راه و استقامت ، دلیل و شیطان ، همه و همه را در وجود ما قرار دادند تا بخواهیم ، چون او می خواهد ، تا طالب او باشیم چون او طالب ماست ، تا بخواهیم ، چون خدا می خواهد ، طالب خدا باشیم چون خدا طالب ماست .