بسم‌الله الرحمن الرحيم

با من سخن بگو. چشم بگشا و با من سخن بگو.منم،علي،آنكه از ازل مي شناسيش.
اي يادگار نبوت ياسمن باغچه رسا لت! برخيز كه مرا توان آن نيست كه فراقت را باور كنم و هجرا نت را تاب آورم. خويشتن را در فراق رسول الله به وجود تو تسلي مي دادم،اينك در فراق تو چه كنم؟
اي راز دار را زهاي دلم! پس از تو سخن دل با د يگري نتوانم گفت و سفره دل نزد ديگري نتوانم گشود، جز آنكه درد فراقت را در نخلستانهاي سر به فلك كشيده تنهاييم فرياد كنم و در ظلمت چاه اشك ريزم،چرا كه كسي را توان فرو نشاندن اين سوز نيست.
آه فاطمه، فاطمه من! من توان آرام كردن كودكان تو را ندارم. كودكان تو، پاره هاي تن من،اشكهايشان آتش درونم را سوزناك تر كرده است و چشمان نگرانشان قرا ر از دلم ربوده،تو خود تسلي يشان ده.
نور ديدگان رسول! هر نبي اي را وصي اي است و هر وصي اي راتكيه گاهي. اي تكيه گاه اسلام را تكيه گاه، به خدا سوگند كه فراق تو جانسوزترين فراقهاست.
آرام دلم! نمي دانم پس از تو چگونه از اين در خواهم گذشت و چگونه بر اين كوچه قدم خواهم گذاشت. پس از تو ميخ اين در خار چشم من و غلاف شمشير كين استخوان گلويم خواهد بود.از اين پس علي خانه نشين است،چرا كه ديگر او را ياراي عبور از اين كوچه نيست.
فاطمه، روشني خانه ام! آنگاه كه در صور دميده شود و مردمان از خاك برخيزند و به سوي محشر روانه شوند،آنگاه كه گواهان فرا خوانده شوند و شاهدان گرد هم آيند و شهادت دهند، من نيز شهادت خواهم داد. شهادت خواهم داد كه تو نه تنها شهادتين را بر زبان كه در عمل جاري ساختي. من شهادت خواهم داد، آنگاه كه ولايت در بند جهالت بود و دستان دين به رسن طمع خلافت بسته بود، آ نگاه كه شمشير بر گردن حق نهاده و او را بر خاك مي كشيدند، آنگاه كه شيطان بر دستانشان بوسه زد و از او بيعت گرفتند و آنگاه كه كوچه يكپارچه نظاره گر بود، آري تو بودي، تنها تو بودي فاطمه جان. تنها تو بودي كه به آب و آ تش مي زدي، تن به زخمها مي سپردي و جان را سپر بلاي من مي كردي. تنها تو بودي كه دست از جان شستي و از دامن ولايت نكشيدي، چرا كه تنها تو مي دانستي كه آنچه به زير پا نهاده مي شود حق خلافت نيست، دين خداست.كاش شيعه اين را مي فهميد. كاش شيعه تو را مي فهميد. هستي ولايت! كاش دنيا مي فهميد كه در راه ولايت بايد از هستي گذشت.
سپيده دم است و موعد باز گشت. عقل بر رفتن حكم مي كند و دل بر ماندن. اما چگونه بمانم كه با ماندنم وصيت تو را اجرا نكرده ام و ترس آن دارم كه چشم ناپاكان بر تربتت بيفتد. و اگر بروم، آخر چگونه پاي بر خانه اي نهم كه هنوز عطر تو را دارد، خانه اي كه هنوز طفلان تو چشم بر در دوخته و انتظار مادر را مي كشند.
آشناي من، تنها يار تنهاييم! من پيش از اين ابوتراب نبوده ام، از آن دم كه خون سينه تو بر خاك كوچه نشست بوتراب شدم.
فاطمه جان! سلام مرا بر پدر برسان و بگو، آنگاه كه نور ديدگان و قوت قلبت را به ابوتراب سپردي، هرگز گمان نمي كرد كه شبي در دل ظلمت او را اين چنين زخم خورده به تو باز گرداند. اما نتت را باز پس گير و گوش به او بسپار كه دل نازكش از دست امتت خون است و شكوه ها دارد.
اما فاطمه جان! خواهشي دارم، بيا با هم دست بر دعا برداريم كه پروردگارمان چشم انتظار دعاي نيمه شب توست. فاطمه من! دعا كن آنگاه كه مهدي ما پرده از رخ بر كشيد و پاي بر جاده ظهور نهاد، ياوري چون تو داشته باشد.