بسم‌الله الرحمن الرحيم

لحظه هاي عمرم پاي در ركاب كرده و چون برق مي تازند ، بي آنكه اندكي درنگ كنند و به من فرصت دهند تا نگاهي به گذشته بيندازم. بر خلاف آنها تارهاي دلم كند و آهسته مرتعش مي شوند و هر نت همچون خنجري مي شود كه بار ها بر زخم دلم فرود مي آيد، بي آنكه نام كسي بر آن نقش بسته باشد.
تمام ذرات وجودم از هم گسسته اند و در خلاء هويتم و بودنم، همچون گاز به ديواره هاي بي كران روحم مي كوبند.
به دنبال جاذبه اي مي گردم كه آنها را گرد هم آورد ومن متلاشي و ذوب شده در توهم را از نو بسازد. به دنبال خورشيدي كه از فرداي زندگيم طلوع كند و به من اميد فردايي دوباره و فرصت بودن دهد. به دنبال موسيقي داني ماهر كه افكار از هم گسسته ام را كه گويي هرگز يكي نبوده اند، به هم پيوند زند و زيباترين نغمه ها را در ذهنم بخواند.
من وجود دارم يا اينكه توهمي از بودنم؟ يا انعكاسي از يك نخل و تصوير يك سراب؟ يا تصويري تشكيل شده از نوري مجازي، معكوس در پشت آينه هاي مقعر كه وسعت ديدشان تنها به اندازه ي يك چشم بر هم زدن است؟
من اكنون همانم. همان توهمات و سايه اي كذايي از زندگي. كوير دلم وسعت يافته وبه قامت تمام بيد هاي مجنون وجودم لرزه افتاده.
من همان ديوم، ديو نفس. گاهي سر مي كشم و تمام ديوارهاي ساخته از آجرهاي تفكر را ويران مي كنم و زماني در دل شاخه اي نحيف از درختي تازه رسته آرام مي گيرم و به جويبارها فرصت جاري شدن مي دهم.
من همان بارانم. باراني كه نم نمكش هر دلي را مي نوازد و تمام عالم را آكنده از نوا مي كند. در دل خاكهاي سرد و سياه نفوذ مي كند، زيباترين بنفشه ها را مي روياند، در دل مردابها گونه هاي نيلوفران آبي را نوازش مي كند و براي بودن زمين و تپيدن قلب آن اشك مي ريزد.
همان باران، من همانم كه ناگهان خشم مي گيرد، بر خود و بر هر آنچه كه هست و سوداي ويرانگري در سر مي پروراند و چون تازيانه مي شود كه بر گرده رخش سپيد حيات فرود مي آيد و چون نيزه اي كه بر تن رنجور زمين و فرزندانش مي نشيند، و مي كوبد و ويران مي كند تمام آنچه را كه با عشق ساخته بود.
من همان ديوانه ام. ديوانه اي كه لحظه اي به هيچ چيز و هيچ كس دل مي بندد و تمام لحظات را به ياد معشوق بر بالاي قله ها به زاري مي نشيند. آنگاه عاقل شده و از قله ها پايين آمده و راه عقل در پي مي گيرد و كلاس درس و موعظه بر پا مي كند.
من همان قلم ام. همان قلمي كه لحظه اي زيباترين نغمه هاي هستي را مي سرايد و دل نشين ترين عبارات را بر تن سفيد كاغذ مي نشاند. بزرگترين پندها را مي دهد و برترين گوهرهاي هستي را مي پروراند. دريچه هاي ذهن را مي گشايد و هواي تازه را در سلول فكر جاري مي كند. تمام دلها را با رشته كلمات به هم گره مي زند و با لبخند اشكها را از چهره ها مي زدايد. به دلها اميد مي دهد و نهال آرزو را در كويرهاي بي حاصل مي روياند و بارور مي كند.
من همان قلم ام كه لحظه اي بعد تمام افكار به هم پيوسته را با تيغ بران كلمات پاره مي كند و از دنياي ذهن جز تل خاكي به جاي مانده از زلزله پوچي باقي نمي گذارد.
شايد من همان تابلوي رنگ پريده متعلق به نا كجايم كه از آن جز تلالو نور در آب جاريش باقي نمانده و البته شيطنتي سبز از شاخكي خرد كه از خارج قاب بودنش به اعماق چشمانم سرك مي كشد و از عمق وجودش تمناي بودن مي كند. او از من جز لايه اي رنگ رقيق شده با عشق نمي خواهد و من اين ساده ترين و با ارزشترين چيز را دريغ داشته ام.
لحظاتم را در حسرت از دست دادن لحظات سپري مي كنم. دلم را همچون مجرمي در بند كشيده ام و او را از دوست داشتن تمام بلبلان عالم منع كرده ام، بي آنكه حتي لحظه اي به چشمان اشك بارش بنگرم كه چگونه دلسوزانه مرا مي نگرد و دعا مي كند.
گوشهايم را منع كرده ام كه صداي ذكر و مناجات ذرات عالم را نشنوند و آنها را از شنيدن رازهايي كه آبشارها فاش مي كنند بر حذر داشته ام.چشمانم را با پرده اي از ضخيم ترين پارچه ها بسته ام و آنها را از دست نوازشگر آفتاب و بازي با انوارش محروم كرده ام. بدون آنكه به قطره اشك زلال فرو افتاده از آنها، آنگاه كه در ظلمت محض فرو مي رفتند اعتنا كنم و به آن بينديشم.
اما من در عين خيالي بودن، همان خاكستر سبزم كه روييدن خواهد گرفت و حاصل خيزترين زمينها خواهد بود،چرا كه روزي باغبان من چون مسيحايي ظهور خواهد كرد. روزي تمام ابرهاي تيره و تار از آسمان دلم كنار خواهند رفت و خورشيد اميدم نور افشاني خواهد نمود و آن روز من تمام وجود را به او خواهم سپرد.