بسم‌الله الرحمن الرحيم

وقتی در میان زنجیرهای حیات دست وپا می زنی ومی خواهی خود را رها کنی وصدای قلبت آنقدر بلند است که راز درونت راآشکار می کند، دست به دامان آن مصحف الهی می شوی وبا آن به بیابانی بی آب وعلف سفر میکنی،او رامی بینی، او که برای آخرین بار سر چرخانده تا همه زندگی اش را برای ماندن دلداری دهد و خود می رود ، چشم به آسمان دوخته و زیر لب دعا می کند :
« خدایا من آنها را به فرمان تو در این وادی رها می کنم ، لیقیم الصلاة »
انگار جواب سؤالت را گرفته باشی، آری پس دلیل نشستن من در این است، برای برخاستن، باید رها کرد، باید همه چیز را، همه حیات را رها کنی، بسپاری به او که صاحب آن است، بگذار همه وابستگی ات، همه وجودت در بیابان به دنبال آب بدود وقتی که با نوای عالم هماهنگ شدی و به یقین رسیدی که جز او مأمن و مأوایی نداری، جز او مبدأ و مقصودی نداری، آنگاه دیگر نمی توانی بنشینی و برای رسیدن به او، به اقامه میرسی. این وادی گر چه بی آب و علف، اما، امن است. پس با یقین همه چیز را به او بسپار، اینجا است که به آب خواهی رسید. بیا، بیا یکبار دیگر با ابراهیم مصداق"اذا العشار عطلت " شویم و همنوا با او زمزمه کنیم :
"رب اجعلنی مقیم الصلوة و من ذریتی ربنا و تقبل دعاء "