بسم‌الله الرحمن الرحيم

اذا الشمس کورت
وقتی از یک مسیر طولانی حرکت می کنی که قبلا یک بار دیگه اون مسیر رو رفتی ، الان که نگاه می کنی می بینی که چقدر روشنِ ، چه مسیر واضحیه، همه جا رو به خوبی می تونی ببینی ، قبلا فقط یک سوسویی بود که از اطراف جلوی راهت رو روشن می کرد، اونقدر که می تونستی جلوی پایت رو نگاه کنی که یک وقت تو چاهی ، چاله ای ، خلاصه دست اندازی نیفتی، الان از آن نور زیاد و کم سو دیگه خبری نیست، یک خبری هست ، چه خبری نمی دونم، بگذار یک کم دیگه بریم بریم جلو، همیشه تو این مسیر یک نفر همراه من می یومد. اما الان کجاست نمی دونم، صبر کن دیدمش اوناهاش نگاه کن داره خیلی تند تند می ره نگاه کن همان که بلوزش آبیه ، حدود یک 50-40 قدمی جلوتر از ما ولی چرا اینقدر تند می ره و چرا امروز منتظر من نشد که با هم بریم. همیشه تو این مسیری که با هم می رفتیم با هم صحبت می کردیم، حرف های خیلی خوبی می زد، نکته ها خوب می زد ، نکته خوبی می گفت یک بار که آخرهای مسیرمون بود
می گفت که تا آمدن صبح چیزی نمانده . آن دسته را می بینی که دارند اونجا از آن طرف (نگاه کن) می رند اون ها را تا امروز من ندیده بودم چرا با هیچ کس کاری ندارند ، انگار با خودشون هم قهرند ولی عجیب شاید من این رو تا حالا بیست بار قبل هم آمده باشم ولی خبری از آن ها نبوده تا امروز دارند به یک سمتی می روند به کجا نمی دونم یعنی مسیرشان با مسیر ما یکی هست؟
یک هول و ولایی توی دلمِ، یک جور دل شور، یا التهاب ، هیجانِ ولی انگار یک جور عزمِ یک انرژی مثبته، می گه بهم که یک خورده تند تند برو. برو که الان می رسی، انگار امروز هر کی توی این مسیر هست با قدرت تمام با انگیزه قوی ، با یک امید زیادی داره می ره جلو.
و اذا النفوس زوجت: سمت راست را نگاه کن راست می گم ، داره می یاد یعنی چی می خواهد بگه. می دونی منظورش چی بود ؟ می گفت:
(اگه بتونین تو مسیرتان با همدیگه راه برین ، به فکر بقای هم باشین، اینکه ....با هم بیایین وادامه مسیر را برمن خلاصه یک جوری تمام کارهاتان و فکرتان با هم گره بخوره می تونین ، ادامه مسیر را بیاین و گرنه ....یک چیزی دیگر هم پرسید گفت می دونی بعضی از اون هایی رو که می شناختی چرا الان اینجا تو این راه همراه با این جمع با تو نیامدند یعنی می دونی چرا نتوانستند توی این مسیر قرار بگیرند؟ راستش تا حالا به این جاش فکر نکرده بودم . اون فرد یک کاغذهایی هم دستش بود، سه چهر تا اون ها را به من و او هر کدامش رو باز می کردم برگه های زیادی توی آن بود وقتی به اونها نگاه کردم اصل مطالب رو فهمیدم یک جمله ای که بالای همه نوشته بود نظرم رو جلب کرد . چقدر زیبا بود . چرا یادم نمی یاد چی بود ولی هر چی بود نشانه ای از رسیدن ما به آخر مسیر بود به سمت همان نوری که امروز همه جا باهاش مثل روز شده.
توی این مسیر که داریم می ریم می بینی یک موقعی خسته می شیم انگار دیگه نای رفتن نداریم (به خاطر اعمال) ولی این حس پوشانده می شود ، به خاطر فکر کردن به آن مقام به آن مرتبه ای که به خاطرش داریم توی این مسیر طولانی را می ریم یعنی یک چیز تو دلم می گه که خیلی نزدیکیم به آخر مسیر. توی دلم یک حسی دارم یک احساس نیاز یک بی قراری خاص برای رسیدن یک جور آگاهی از این آمدن تو این روشنایی امروزکه قبلا نبود. از این فردی که همیشه باهام بود و الان هر چه شد می رم به اون نمی رسم ، از آن گروهی که آن رفتارهای عجیب رو دارند از خودم که چقدر مشتاقم که به آخر مسیر برسم ولی وقتی که آخرش رسیدم می دونم که اونجا گمشده ام را پیدا می کنمريا، یک حسی بهم می گه که یک عالمه چیز برای گفتن دارم ، وقتی که برسیم هنوز دارم یک سایه ای از دور از آن فردی که امروز با من نیامده می بینیم ولی انگار می خواهند راه رو به من نشان بده که این طرف بیا ، خدایا به امید تو دارم می رم کمکم کن.