|
|
|
 |
|
بسمالله
الرحمن الرحيم |
|
لحظه ای است بسان همه لحظه های دیگر ، از آن روی که همگی از جنس زمانند ،
ولی آن همه در ظلمت و این یک در نور؛ و از همین روست که خورشید وجودت
طلوع می نماید و این بار نه از مکان همیشگی، که از سمتی دیگر ؛ آری از
سمتی دیگر ؛ مغرب ؛ و تو کِی می پنداشتی که روزی خورشید را، در مطلع
مغرب، نظاره گر باشی ؟ راستی ، کجایند راهنمایان درونت ، ستارگانی که در
ظلمت شب، چشم بر روشنایی آنها می دوختی ؟ آیا به یاد داری استعدادهایی
را، که به لهو و لعب دنیای فانی فراموش ساخته و رها نموده بودی ، و اینک،
آنها نیز، با سراسر ذرات هستی در حرکتند ، حرکتی عظیم ، پر شور و به یک
سوی، و تو چه می دانستی راز حرکت کردن را، افسوس بر آن کوه های سر به فلک
کشیده، که محکوم به سکون تو بودند. هان ! علقه هایت ، همنشینان و
معاشرانت را چه شده است، همان ها که به مصاحبتشان تفاخر می نمودی، نیک
بنگر که چگونه دست از تو کشیده اند و مبهوت و حیران آن نورند؛ آن نور؛
همان که تو در دیدنش کور بودی...!
آن دور را را نظاره کن، و ببین، که چگونه در افق وجودت، زمین زندگانیت،
با آسمان پیوند خورده است؛ پیوندی سخت و ناگسستنی. آری تو از همان ابتدا
آسمانی بوده ای، آه... آه... که چشمان تو سوی دیدن افق را هم نداشت. آخر
به کدامین سبب، سر در گریبان پوسته خویش فروبردی و هیچگاه نخواستی تا
دیواره های این قفس خود ساخته را در هم شکنی؛ تو را که آب فراوان بود و
نور فراهم...!
به راستی که تو را آسمانی آفریده اند ، میل به بالایت نهاده اند ، پر
پروازت داده اند ، و راز زندگانیت نیست، مگر پرواز...
تا در قفس بال و پر خویش اسیر است بیگـانه پرواز بود مــرغ هــوایــی
و تو فقط کافیست که بال بگشایی ، آنگاه خود به توپرواز آموزند ؛ حرکتت
دهند ؛ بلندت کنند ؛ بالایت برند ؛ آسمانی ات کنند و تو فقط باید که
بخواهی، آری خواستن، پس برخیز ، قیام کن، حرکت نما، تسبیح گوی و از اعماق
وجودت فریاد بر آور: " اهدنا الصراط المستقیم "
... حال به انتظار بنشین؛ پایان شب تیره و تار درون را، و بنگر؛ تنفس صبح
موعود را، که چگونه گوهر از یاد رفته درونت آشکار خواهد گشت و از آن روی،
باران عشق، بر ارض وجودت باریدن خواهد گرفت ، و در آن زمان موعود است، که
طلوع شمس درون را، از مغرب ارض وجود نظاره خواهی نمود ... و تو بدان که
این ارض وجود تو همان ارض موعود است که " طـــور " اش خوانند ...
|
|
|
|