بسم‌الله الرحمن الرحيم

قرار بود تو این مدت کوتاه که توی آسمونه و پاش از زمین و هر چی که زمینیه جداست، نسخه سفرش رو از اول تا آخر بپیچه ... هواپیما که بلند شد و چرخهاش که از زمین کنده شد، دلش هرّی ریخت پایین؛ صدای غریب و نا آشنایی از درونش ندا در داد که ... " اذا زلزلت الأرض زلزالها ... " یاد قرآن کوچیک جزء سی ای افتاد که مادر همیشه برای محافظتش تأکید می کرد تا توی جیبش باشه. قرآن رو از جیبش در آورد و همینطور که مشغول چرخوندن اون توی دستش بود، یاد اون سه تا دعایی افتاد که تو نظر اول می تونست بکنه، در همین حین قرآن از دستش افتاد کف هواپیما. وقتی خم شد تا قرآن رو برداره دید که تو صفحه باز شده قرآن نوشته ... " والعصر ... " آروم با خودش گفت : « هوم ! امام زمان ... فرج ... فرج امام زمان ... !»
داشت به طواف واون هفت دور فکر می کرد که خنده ریزی گوشه لبش نقش بست، با خودش فکر کرده بود که مثل حرم امام رضا (ع) که مردم رو کنار می زنه و دستش رو می گیره به پنجره های ضریح و دیگه ول نمی کنه، خودش رو به پارچه کعبه برسونه و بگیرتش و دیگه هم ول نکنه. از خودش پرسید حالا اونجا که رسیدم چی باید بگم ؟ تو این فکر بود که دستش برد لای همون قرآن کوچیک و صفحه ای از اون رو باز کرد، که نوشته بود ... " قل أعوذ برب الفلق ... " دلش لرزید؛ انگار که قرآن کوچیک جیبیش داره باهاش حرف می زنه. قرآن رو بست، کمی خودش رو روی صندلی هواپیما جا به جا کرد، این بار از قرآنش پرسید : «اصلا من باید اونجا چی کار کنم ؟» و قرآنش رو با اطمینان بیشتری باز کرد ... " سبح إسم ربک الأعلی ... " قرآن رو بست. خیلی تند و سریع از ذهنش گذشت که بعد همه این کارها موقع برگشتن باید چی کار کنم و این بار، ندای آشنایی که حالا خوب می شناختش، از درون نجوا کرد ... " انا أعطیناک الکوثر ، فصل لربک وانحر ... " و هواپیما به زمین نشست. از پله های هواپیما که پایین میومد رد نگاهش به پارچه نصب شده ای در گوشه فرودگاه افتاد، ایستاد، سری به نشانه تأیید و رضایت تکون داد و به راه افتاد
اون حالا دیگه نه فقط نسخه این سفر که نسخه همه زندگیشو پیچیده بود...
روی اون پارچه نوشته بودند ... " انه لقول رسول کریم ... "