|
نمي دونم تا حالا دويديد يا نه .
قطعا دويديد .
دويدن يعني روي هوا بودن . يعني روي هوا بودن. يعني احساس بي ثباتي كردن،
احساس لغزش و سقوط. حس اينكه ديگه زمين تكيه گاه نيست . زير پاهات سسته
سسته.
هر آن ممكنه بيفتي. شايد به فكر بيفتي اي دل غافل اين زمين كه هر روز روش
قدم مي ذاشتم و فكر مي كردم خيلي محكم و سخته . اين زمينكه آنقدر بهش
محكم چسبيده بودم چقدر راحت رهام كرده . تازه يادت مي افته كه يك روزي
قول داده بودي كه اگر آمدي بهش دل نبندي ، يادت نره براي چي آمدي و بعدش
قراره كجا بري . به قولي دلت به جوش و خروش مي آيد يعني ((سجرت)) پيدا مي
كنه.
صدايي از تمام وجودت بلند مي شه و بهت مي گه ((باي ذنب قتلت)) و به كدام
گناه مانع شكوفايي و بروز استعدادهاي نهادينه ات شدي .
در تمامي طول مسير كه مي ري مدام زمزمه ((فاين تذهبون)) بهت گوش زد مي
شه.
حالا ديگه دويدن تمام شده ، ايستادي نفس نفس مي زني ، نفس نفس زدن ها مثل
ذكر گفتن هاست . يادت مي افته نعمت نفس كشيدن را داري. با هر نفس ذكر مي
گي و به خودت ياد آوري مي كني . انگاري توي وجودت ((علمت نفس ما احضرت))
رخ داده .
همان چيزي كه احساس مي كني تكوير وجودته.
|